close
تبلیغات در اینترنت
دلنوشته هاي امام زمان(1)
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر

تبادل لینک

باسلام
با تمامی سایت ها و وبلاگ های مذهبی تبادل لینک می کنیم



شما دوست عزیز هم می تونی از قسمت نظرات یا از قسمت تبادل لینک پائین صفحه باما تبادل لینک کنید
دوستان پس از تایید لینک از طرف ما لینک ما از سایت یا وبلاگ خود حذف نکنید

!سایت بزرگ دوکس وان!

دوکس وان: محلی مناسب برای تبلیغات شما
نویسنده:
تاریخ: پنج شنبه 15 / 12 / 1392
بازدید: 235
دلنوشته هاي امام زمان(1)

دلم می خواهد برایت عاشقانه بنویسم :

 

می خواهم از آمدنت بگویم .. از رسیدنت ...

 

از پایان شب های بلند غیبتت ....

 

عشق من : آرزو می کنم روزی بیایی و در حضورت

 

برایت جشن آغاز امامت بگیرم

 

مولاجان ... بیا ببین : هنوز که نیامده ای ،

 

بزمی عاشقانه آراسته ام برایت تا قدم بر خانه ام بگزاری و

 

کلبه ام را به نور وجودت مُنور کنی عزیز ...

 

 در بالای مجلس برایت جایگاهی تدارک دیده ام

 

که همیشه به یادت خالی می ماند ! راستی چرا نمی آیی ؟

 

میهمانانم هر سال در جشن امامتت سراغت را از من می گیرند

 

 که آقایم کجاست ؟

 

چرا دیر کرده ! چرا به میهمانی خودش نرسیده ؟! ...

 

نمی دانم جانِ مهدی : جوابشان را چه بگویم ؟

 

اما با لبخندی به یاد آمدنت به آنها می گویم در راه است :....

 

آقایم در راه مانده ، میرسد .. !

 

بیا ببین آقاجان : برای هدیه به میهمانان مجلست

 

از جمکرانت - نقش - خانه ات را آورده ام

 

تا با دیدن خانه ی آسمانی ات به یادشان بماند

 

 که برای آمدنت دعای فرج بخوانند... ا

 

گر شد به میهمانی ام بیا مولاجان :‌ قول رسیدنت را داده ام ..

 

 لااقل سَری به بزم عاشقانه ام بزن مولاجان :

 

 شادمانه هایم برایت دلتنگ اند ..

بقیه رادر ادامه مطلب بخوانید

دلم می خواهد برایت عاشقانه بنویسم :

 

می خواهم از آمدنت بگویم .. از رسیدنت ...

 

از پایان شب های بلند غیبتت ....

 

عشق من : آرزو می کنم روزی بیایی و در حضورت

 

برایت جشن آغاز امامت بگیرم

 

مولاجان ... بیا ببین : هنوز که نیامده ای ،

 

بزمی عاشقانه آراسته ام برایت تا قدم بر خانه ام بگزاری و

 

کلبه ام را به نور وجودت مُنور کنی عزیز ...

 

 در بالای مجلس برایت جایگاهی تدارک دیده ام

 

که همیشه به یادت خالی می ماند ! راستی چرا نمی آیی ؟

 

میهمانانم هر سال در جشن امامتت سراغت را از من می گیرند

 

 که آقایم کجاست ؟

 

چرا دیر کرده ! چرا به میهمانی خودش نرسیده ؟! ...

 

نمی دانم جانِ مهدی : جوابشان را چه بگویم ؟

 

اما با لبخندی به یاد آمدنت به آنها می گویم در راه است :....

 

آقایم در راه مانده ، میرسد .. !

 

بیا ببین آقاجان : برای هدیه به میهمانان مجلست

 

از جمکرانت - نقش - خانه ات را آورده ام

 

تا با دیدن خانه ی آسمانی ات به یادشان بماند

 

 که برای آمدنت دعای فرج بخوانند... ا

 

گر شد به میهمانی ام بیا مولاجان :‌ قول رسیدنت را داده ام ..

 

 لااقل سَری به بزم عاشقانه ام بزن مولاجان :

 

 شادمانه هایم برایت دلتنگ اند ..

 

 

 




سلام بر مولاي دل ها....

سلام بر آن آقايي كه خيلي غريب است

سلام بر مولايي كه جهان منتظر اوست...

مهدي ام

امشب دلم هوايت را كرده...

به خود گفتم تا بيايم برايت بنويسم

انگار واژه ها خود مي خواهند در كنار هم قرار بگيرند و براي مولاي خود بنويسند

به به بر اين عشق بازي

مهدي ام دوست ت دارم...

 

 

 

زیباست :

وقتی با تمام وجود احساس کنی :

کسی که دوستش داری : حضوری جاودان دارد در هستی :

آن اندازه که بعد از مرگ هم حی بودنش حتمی ست در هستی ...

خوش به حال آنها که چشم جانشان به دیدار تو روشن شده مولای من ...

خوش به حال آنها که گوش جانشان به صدای دل انگیزت مفتخر شده ..

خوش به حال عاشقان حقیقی ات هستند مولای من ..

جز حسرت سخنی ندارم برای گفتن :

جز اشک بهانه ای ندارم برای این همه بی لیاقتی :

تا به امروزم : سوختم در آتش رو سیاهی ام ...

که حتی ثانیه ای هم رو در رو : نگاهم بر چهره ات گره نخورده اما من ترا بسیار دیده ام آقای من :

در ضربان قلبم .. در اشک چشمانم .. در شور عاشقانه هایم .. در دل نگرانی آدینه ها .. در ثانیه های زمین در غوغای خلقت که همه به نام توست ...

مولاجان :

اما کو دیداری عاشقانه و چهره به چهره ....!!

به گمانم تا چشم من به دنیاست ترا نمی توانم ببینم :

تا دلم دلبسته ی زمین است ،

توفیق زیارتت نصیبم نخواهد شد :

آقاجان لطفی کن لااقل برای بدرقه ام به دیار باقی :

سری به من بزن :

از شب اول قبر : قصه ها شنیده ام اما آنان که با نگاه تو رفتند :

لبخند بر لب داشتند :

بیا : اجازه بده با لبخندی به ماهتاب چهره ات :

چشم بر جمال تو بدوزم و بمیرم نه بر دنیا ....

مرگ هم زیباست : صحنه ی زیبایی از آخرین پرده ی نمایش زندگی در زمین که من مشتاقانه چشم انتظاره پایان آنم ...

هر چند جوانم اما حاضرم جوانی ام به فدای یک لبخندت باشد و من با لبخندت : چشم بر دنیا ببندم ...

جوانی ام : عمرم همه به فدای یک لحظه رضایتت مولای من ..

به آشنایان سپرده ام بر سر مزارم نمانند برای اشک ریختن : شاید بیایی نگاهی کنی و خانه ام روشن شود به حضورت ..

جان مهدی بیا :

اگر قسمت نبود در دنیا ببینمت :

اگر در زمان حیات چشمم به جمال دلربایت نورانی نشد :

لحظه ی مرگم : لحظه ای بیا و زود برو :

یک لحظه فقط برای دیداری عاشقانه در آخرین لحظه ..

مرگ هم با این رویای شیرین : شیرین تر از عسل می شود : همان سخن که مولایم حسین به جگر گوشه اش فرمود تا مرگ برایش لذت بخش باشد ...

مرگ را هم عاشقانه دوست دارم اگر برای یک لحظه حضور روشنت در قاب نگاهم باشد ...

 

 

روزگاری ست ساکنِ آخرالزمانم و داعیه داره عشق مولایم

" مهدی " ...
که به نام ش عاشقی می کنم و به یادش عاشقانه
می نویسم : در هر کجا که نشانِ دلدارم باشد ..
خدایا : می دانم که مرا می بینی که ندیده عاشقی می کنم
در این دنیای هزار رنگ که به هزاران چهره می خواهد
مرا فریب بدهد و اسیرِ ظواهر خود کند ...
خدایا : مرا ببین در زمین که به پاسِ بزرگداشت مقامِ مولایم
در هستی : پشت کردم به دنیا و هر آنچه که مرا از درگاه تو
و محضرِ مولایم دور کند ...
خدایا : مرا ببین که در این زمانه با معشوق های زیبارویش با رنگ های دلفریب : دل به محبوبی آسمانی بسته ام تا پاک بمانم در پیشگاه ت در خلقت ..
خدایا : مرا ببین که هزار بار دلم لرزید و تن به عشق های
مجازی ندادم تا مرا لایقِ عشقِ مولایم ببینی و
مرا دلداده ی " مهدی " کنی ...
عشق که به نامِ مهدی باشد و به رنگِ آسمان از هر ناپاکی
به دور است تا آنجا که آدمی را به فراسوی زمین می برد
و در محضر صاحب الزمان این زمانه حاضر می کند ..
خدایا : مرا ببین که به پاسِ حضورت و حضور مولایم در آفرینش : تمام دنیا را به اهل زمین بخشیدم ..
تا ترا دارم و مولایم مهدی را : دنیا به کارِ من نمی آید ..
که بِسانِ پلی برای عبور است برای رسیدنم به آسمان ها ...
خدایا : میدانی که مولایم را بی نهایت دوست دارم :
لطفی کن : به نامِ "مهدی" مرا "مهدی نما "کن ...

آسمان غرق خیال است...کجایی آقا...
آخرین جمعه سال است...کجایی آقا...
یک نفس عاشق اگر بود زمینمی فهمید عاشقی بی تو محال است... کجایی آقا...
این روزهای آخر سال، دلـــم می‌گیرد
برای كسی كه از همه‌ی ما مشتاق‌ تر بود برای آمدن
ولی باز هم، عمر سال به اتمام رسید و عمــر غیبت او تمام نشد...
و ما دفتر سال را بی حضور او می‌بندیم...
چه غم‌انگیز است این روزهای آخر سال بی حضور او ...

 

 

 

تو در پشت کدامين رنگينکمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟
تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند.
تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟!
تو چگونه در غيبت به سر ميبري که همه منتظرانت تو را مي شناسند؟!
تو چگونه آشکاري که عاشقانت قامت معشوقشان را نميبينند؟!
تو چگونه در غيبتي که عاشقانت با التماس در برابرت. آرزوي ظهورت را دارند؟!
تو چگونه در غيبتي که مظلومان، چشم به قيام تو بستهاند و داد از تو ميخواهند؟!
تو چگونه در غيبتي که نيازمندان عاشقت، شفاعت از تو مي خواهند؟!
تو چگونه در غيبتي که عاشقانت، همچون پروانه، ديوانهوار گرد وجود تو ميگردند، تا با آتش زدن وجودشان به تو رسند؟
تو چگونه در غيبتي که وقتي ميرفتي نويد آمدنت را دادي و گفتي من و تو در مکه به هم ميرسيم.
هر روز و شب به اميد آن روز رو به کعبه، خانه آرزوهايم، ميايستم و چشم به راهت، به افق نگاه مي کنم و لحظهلحظه وجودم بي قرارتر از ديروز ميشود. امروزم تشنهتر از ديروز و فردايم تشنهتر از امروز. به اميد ديدارت ميايستم و درتلألؤ خيرهکننده نورها، تو را مي جويم.
ميجويمت، ميبويمت، ولي همچنان دل در آرزوي ديدارت ميتپد و با هر تپش، يامهدي! يامهدي! ميکند و ميگويد: انتظار، انتظار سخت تر از جان کندن است.
بيا که با آمدنت به پايت بوسهها زنم و جاي پايت را با عشقي که در دلم نهفته است، قاب بگيرم.
بيا که با آمدنت تنهاييهاي عاشقانت را پايان دهي و عاشقانت را در اين وادي تنها نگذاري، يامهدي!
شگفتا! که چه راز آشکاري در غيبتت نهفته است.
ياران راه صفا گم کرده اند .

 

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى
از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى
انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو
مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان
بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشك هاى
ارغوانى را از كوچه هاى پريشانى نجات دهد. كوچه ها چشم به
راهند! كوچه ها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدم هايى هستند
كه زخم هاى بى رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند. كوچه ها
منتظر چشمان باران زايى هستند كه با قدم هايش جان مردم را به
شبنم اشك ها بشويد. جاده ها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه
خواهد ماند. منتظر قدم هايى كه تن مرده كوچه ها را زنده
مى كند.
لاله ها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد
لاله ها را بين كوچه هاى اين شهر خاموش گم كرده اند و حتى
امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاه هايى تيره مى گذارند و سرود
عطش را سر مى دهند. لاله ها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد
موج هاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران.
عاشقان منتظرند! عاشقان بى تابند، بى قرارند تا هم
آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونه هاى امت
ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند.

 

 

 

 


برچسب ها : ,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی