close
تبلیغات در اینترنت
اشعار زیبا ویژه فاطمیه
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر

تبادل لینک

باسلام
با تمامی سایت ها و وبلاگ های مذهبی تبادل لینک می کنیم



شما دوست عزیز هم می تونی از قسمت نظرات یا از قسمت تبادل لینک پائین صفحه باما تبادل لینک کنید
دوستان پس از تایید لینک از طرف ما لینک ما از سایت یا وبلاگ خود حذف نکنید

!سایت بزرگ دوکس وان!

دوکس وان: محلی مناسب برای تبلیغات شما
نویسنده:
تاریخ: پنج شنبه 14 / 01 / 1393
بازدید: 203

 

آتش كشيد فتنه ابليس خانه را**سوزاند چشم تنگ حسد آشيانه را

 

دنبال يك بهانه به هر در زدند تا**پيدا كنند بهر تعرض بهانه را

 

هر كس به پاي نامه خود مهر ميزند**ثاني به روي فاطمه زد اين نشانه را

 

بايد غلاف روضه بخواند براي ما**بايد شنيد درد دل تازيانه را

 

ديدي كه كار دست علي داد كينه ها**ديدي نديد كشتي داغش کرانه را

 

در خاطر كبوتر زخمي چه نقش بست**ديگر نخورد با دل خوش آب و دانه را

 

تقديم روح مادر سادات كرده ام**اين چند بيت مختصر و عاميانه را =======  عرب خالقي

 بقیه  اشعاررادر ادامه مطلب بخوانید

 

 

 

اشعار زیبا ویژه فاطمیه

آتش كشيد فتنه ابليس خانه را**سوزاند چشم تنگ حسد آشيانه را

 

دنبال يك بهانه به هر در زدند تا**پيدا كنند بهر تعرض بهانه را

 

هر كس به پاي نامه خود مهر ميزند**ثاني به روي فاطمه زد اين نشانه را

 

بايد غلاف روضه بخواند براي ما**بايد شنيد درد دل تازيانه را

 

ديدي كه كار دست علي داد كينه ها**ديدي نديد كشتي داغش کرانه را

 

در خاطر كبوتر زخمي چه نقش بست**ديگر نخورد با دل خوش آب و دانه را

 

تقديم روح مادر سادات كرده ام**اين چند بيت مختصر و عاميانه را =======  عرب خالقي

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به همان كس كه محرم زهراست**دل من غرق ماتم زهراست

 

گر محرم عزاي زينب بود**فاطميه محرم زهراست

 

طاق محراب و گنبد مسجد**یادگار قد خم زهراست

 

آن چه در حشر هم نمي خشكد**کوثر اشک نم نم زهراست

 

وآنچه شرح غمش بود بسيار**زندگي كردن كم زهراست

 

وآن كليدي كه ره گشاي علي است**گفتن اسم اعظم زهراست

 

وآنچه خشم خدا به آن بسته است**موي خاكي و در هم زهراست

 

حتم دارم دلم روا گردد**چون دخيلش به پرچم زهراست =======رضا جعفری

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

داني كه چرا سرشك مانوس عليست**يا آه چرا به سينه محبوس عليست

 

يك مرد نبود تا بگويد نامرد**اين زن كه تو ميزنيش ناموس عليست =======جواد هاشمي

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دوباره شب شد و سردرد دارد**بميرم باز مادر درد دارد

 

از اين پهلو به آن پهلو شد و گفت**عزيزم زخم بستر درد دارد

 

شنيدم در قنوت وتر ميگفت**خدايا مرگ كمتر درد دارد

 

بر اين سوره بيا و دست مگذار**كه آيه آيه كوثر درد دارد

 

ز اشك باغبان پرسيدم و گفت**نگاه ياس پر پر درد دارد

 

گذشت و عصر عاشورا چشيدم**غلاف و دست كافر درد دارد======عرب خالقي

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

اشكم ولي ز چشم مدينه چكيده ام**ياسم كه جاي باغ به در آرميده ام

 

چون ابر پشت پاي علي اشك ريخته ام**چون آه در هواي علي پر كشيده ام

 

اي شبه مرد هاي مدينه چه ميكنيد**من ذوالفقار خسته ولي آب ديده ام

 

گفتي صلاح نيست كه نفرينشان كني**دست از دعا كشيدم و عزلت گزيده ام

 

همچون نسيم در زده ام خانه هايشان**هر شب به كوچه هاي مدينه وزيده ام

 

در جلوه ام دوباره مكرر نمي شوم**چون فرصتي گذشته ام و سر رسيده ام

 

نفسي فدا لنفسك يا مرتضي علي**هر چه بلاي توست به جانم خريده ام====== رضا جعفري

 

-----------------------------------------------------------------------------------

مگو به بردن تابوت گلي كسي پا نيست**بگو غريب تر از باغبان در اينجا نيست

 

مگو كه هفت نفر كرده اند تشييع اش**ز ازدحام ملائك در اين زمين جا نيست

 

چه كرده اند به زهرا كه زير تابوتش**به شك صحابه فتادند جسم آيا نيست

 

بگو به مادر عصمت بخواب آسوده**كه حجم پيكر تو روي دست پيدا نيست

 

تمام غصه ام از وقت دفن زهرا بود**ندا رسيد مخور غم علي كه تنها نيست

 

ببين به دست كسي ميدهد جنازه گل را**كسي كه دست شريفش شبيه بر ما نيست

 

ترك به آينه قلب شيعه افتاده**كه قبر باطن آيينه ها هويدا نيست

 

ببين جواب سوال مرا تو ميداني**كه هست فاطمه امشب ميان ما يا نيست=======عرب خالقي

 

 

ترکیب بند زهرایی - اشعار مدح و مصیبت حضرت زهرا (س)

 

شوق عراق و شور حجاز است در دلم
جامه دران و سوز و گداز است در دلم

پل می زنم به خویش مگو از کدام راه
راهی که رو به آینه باز است در دلم

قد قامت الصلاه من از جای دیگر است
قد قامت کدام نماز است در دلم

شب را چراغ گم شدن روز کرده ام
ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم

تشبیه نارساست ، حقیقت کلام توست
ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم

مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب
دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه
نامت گل همیشه بهار است فاطمه

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید

شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید

آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهید سپاه تو آفرید

هر جا که نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید

ای پشتوانه ی دو جهان ، عشق را خدا
با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید

تقوای محض ، عصمت خالص ، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی ، غربت حسن
شعری شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتی و حی علی الصلات

بی فاطمه قیامت انسان نبود نیز
عهد الست و معنی پیمان نبود نیز          

چونان تو زن ندید جهان تا که بود و هست
چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز

مولا اگر نبود جهان جلوه ای نداشت
"راز رشید" سوره ی قرآن نبود نیز

گر زنده بود بعد تو پیغمبر خدا
قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز

زهرا اگر نبود ، زمین بی بهار بود
در آسمان شکوفه ی باران نبود نیز

ای برق ذوالفقار علی هیچ خطبه ای
مانند خطبه های تو بران نبود نیز

حیدر اگر نبود ومحمد اگر نبود
وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نیز

ایمان نبود و عشق نبود و شرف نبود
خورشید سر بریده ی صحرای طف نبود

نام تو با علی و محمد قرینه است
هر جا که عطر نام تو باشد مدینه است

دستاس کیست چرخ جهان ؟ این غریب کیست
این دست های کیست که لبریز پینه است؟

آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود
نامش هنوز شعله ی سینای سینه است

ای وسعت بهشت ، جهان بی تو دوزخ است
دنیا چقدر مزرعه ی کفر و کینه است

این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست
گنجی ست در خزانه اگر این خزینه است

دریا علی ست گوهر یکدانه اش تویی
در موج حادثات - حسینت سفینه است

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای
هجده کتاب درد علی را نوشته ای

زیبایی مدینه به غیر از بتول نیست
بی مهر او نماز دو عالم قبول نیست

می پرسم از شما که رسولان غیرتید
زهرا مگر خلاصه ی جان رسول نیست ؟

گیرم ولایت علی از یاد برده اید
آیا غدیر و دست محمد قبول نیست ؟

آخر اصول عشق مگر چیست جز ولا ؟
آیا مگر حدیث ولا از اصول نیست ؟

مهر علی ست روزی هر روز مهر و ماه
وقتی چراغ ، فاطمه باشد ، افول نیست

جبریل را به مرقد مولای عاشقان
بی رخصتش هر آینه ، اذن دخول نیست

الله اکبر از تو که الله اکبری
ای مادرپدر که پدر را تومادری

زهراترین شکوفه ی گلخانه ی رسول
با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول

ای مردمی که زایر راز مدینه اید        
آه ای مجاوران حرم حج تان قبول

اینجا کنار حجره ی پیغمبر خدا
آیینه خانه ای ست پر از تابش اصول

آیینه ای که ماه در آن می کشد نفس
آیینه ای که مهر در آن می کند حلول

دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست
ای بین فصل های خدا بهترین فصول

اینجا نماز خانه ی مولا و فاطمه ست
اینجاست خانه ی علی و خانه ی رسول

زهرا شدی که نام علی را علم کنی
پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

یک عمر بود با غم و غربت قرین علی
آن قصه ی حسین و حسن بود و این علی

وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد
تا زد به خاک بندگی او جبین علی

درخانقاه نوری و در کعبه چلچراغ
بر خاتم رسول رسولان نگین علی

آیینه ای برابر انسان و کائنات
آیین عشق و آینه ی راستین علی

شمشیر حق که چرخ زنان است و خطبه خوان
دست خداست بر شده از آستین علی

زهرانداشت بعد پدر جز علی کسی
احمدنداشت جز تو کسی همنشین ، علی

اندوه بی شمار مرا دیده ای ، بیا
انسان روزگار مرا هم ببین ، علی

دنیا چقدر تشنه ی نام زلال توست
هر ماه ماه آینه هر سال سال توست

شب گریه های غربت مادر تمام شد
زینب به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگوید بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن شکست که آرام تر ! حسین
چشم حسین گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گریست که منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مکن که سوره ی کوثرتمام شد

باور مکن که فاطمه از دست رفته است
باور مکن حماسه ی حیدر تمام شد؟

زهرا اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب نبود و واقعه ی کربلا نبود

شب آمده ست گریه کنان بر مزار تو        
دریا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چله چله علی خطبه خواند و سوخت
چرخید ذوالفقار علی در مدارتو

زینب کجاست ؟ همسفر خطبه های خون
دنیا چه کرد بعد تو با یادگار تو

باران نیزه ، نعش غریبانه ی حسن
آن روزگار زینب و این روزگار تو

گل داد روی نیزه ، سرتشنه ی حسین
تا شام و کوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زینب و زینب غریب شام  
تو سوگوار زینب و او سوگوار تو

بعد از تو سهم آینه درد و دریغ شد
دست نوازشی که کشیدند تیغ شد

ای ناخدای کشتی درد - ای خدای درد
تنها تویی که آمده ای پا به پای درد

زین پیش درد و داغی اگر بود با تو بود
درد آشنای داغی و داغ آشنای درد

زان شب که غرق خطبه ی چشم تو شد علی
مانند رعد می شکند با صدای درد

شعر تو را چگونه بخوانم که نشکنم؟
آخر بگو که قصه کنم از کجای درد ؟

ای قطعه ی بهشت ، غزلگریه ی زمین
با چشم خود سرود تو را های های درد

مگذار مردگان شب عافیت شویم
ما را ببر به آینه ی کربلای درد

تو آبروی داغی و تو آبروی اشک
تو ابتدای دردی و تو انتهای درد

یوسف اگر برای پدر درد آفرید
زهرا شکست و درد پدر را به جان خرید

ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو
آتش گرفت خیمه ی گردون ز آه تو

آیا چه بود قسمت تو غیر درد و درد
آیا چه بود غیر محبت گناه تو

ساقی علی ست - کوثر جوشان حق تویی
ما تشنه ایم تشنه ی لطف نگاه تو

 

در چشم من تمام زمین سنگ قبر توست
گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو

در کربلای چند شهید غمت شدیم
سربندهای فاطمه بود و سپاه تو

از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم
را هی نمانده است به حق - غیر راه تو

دنیا اگرغدیر تو را خم نکرده است
روح مدینه رد تو را گم نکرده است
***علیرضا قزوه***

فاطمه سوخت

اى به طوفان بلا، يار على
همدم آه شرر بار على

مهر و قهرت، سبب ردّ و قبول
فاطمه! روح على! جان رسول


اى ز سيلى شده نيلى رويت
كشت آزردگى پهلويت


تا على را سوى مسجد بردند تا
نازنينْ قلب ترا، آزردند


رابط فيض خدا را كشتند
مادر زهد و ريا را، كشتند


آنكه نان و نمكش را خوردند
به تلافى، فدكش را بردند!


تا كه بيت الشرف فاطمه سوخت
عرش را ز آتش غم، قائمه سوخت


هستى شير خدا رفت ز دست
تا كه زهراى وى از پاى نشست

تقی براتی

ایام گل یاس

دیدی زده بالای دری پرچم زهرا

بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا


ایام، تعلق به گل یاس گرفته

افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا


بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین

جز اشک محبان نبود مرهم زهرا


پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی

هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا


خواهی عرق شرم نریزی به قیامت

درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا


کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی

از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا


ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن

گردیم چو سلمان شما محرم زهرا


بردار زبانم ببرید و بنویسید

تو میثم تماری و من میثم زهرا

محسن افشار

هاله اندوه

ندارد ابر، چشمان گهرباری که من دارم

ندارد کوه بر دوش این چنین باری که من دارم


نمانده هیچ ماهی این چنین در هاله ی اندوه

ندارد آسمان اینک شب تاری که من دارم


غم مرگ پدر ، دیدار دشمن غربت مولا

کمی از آن همه اندوه بسیاری که من دارم


بهشت مصطفی بودم ندارم هیچ گل اینک

بدین سان آشیان در سایه ی خاری که من دارم


کنارم آمده قاتل، فزون تر کرده اند و هم

شگفتا وعده مرگ است دیداری که من دارم


مدینه در غروبی تلخ، خورشید که تو داری

کبود ابرهای کینه، رخساری که من دارم


مدینه بعد از این نقش حبیبت بی وفا شد

همه جویند از تو رسم بیزاری که من دارم


ربوده خواب از چشم تمام عافیت جویان

در این شب های غربت ،ناله ی زاری که من دارم


پس از این ای مدینه تا ابد آرام خواهی خفت

به خاموشی گراید چشم بیداری که من دارم


برایت می سرایم نیمه شب اندوه مولا را

تماشایی است شبها اشک سرشاری که من دارم

قبر تو مستور ماند

اى حرم خاص خداوندگار
دست خداوند، ترا پرده دار

اُمِّ اَب و، بضعه ى خير الانام
مادر دو رهبر صلح و قيام

خوانده خدا، عصمت كبرى ترا
گفته نبى، اُمِّ ابيها ترا

چيست حيا؟ ريشه ى دامان تو
كيست ادب؟ بنده ى فرمان تو

وقت خوشت، وقت مناجات توست
شاد، پيمبر ز ملاقات توست

كس نبرد راه به سامان تو
جز پدر و همسر و يزدان تو

هم ز پى عرض ادب، گاه گاه
يافته جبريل در آن خانه، راه

مكتب تو، مكتب صدق و صفا
خانه ى تو، گلشن مهر و وفا

نيست عجب گر به چنين مكتبى
تربيت آموخته، چون زينبى

اى پدرت رحمةُ للعالمين
مرحمتى كن به منِ دلْ غمين

منكه ز احسان تو شرمنده ام
دست به دامان تو افكنده ام

قدر تو يا فاطم! نشناختند
بر حرم حرمت تو، تاختند

تا كه صنم جاى صمد نصب شد
حق تو و همسر تو غصب شد

حاصل آن طرح كه بس شوم بود
تو و محسن مظلوم بود قتل

شد سبب قتل تو بى اختلاف
ضرب در و، ضربت سخت غلاف

اى شده محروم ز ارث پدر
عالم و آدم ز غمت خونْ جگر

عصمت يزدانى و، معصومه يى
زوج تو مظلوم و، تو مظلومه يى

داغ غمت بر دل رنجور ماند
قدر تو و قبر تو، مستور ماند

فاطمه! اى آنكه خرد مات توست
چشم (مؤيّد) به كرامات توست

سید رضا مؤید

پا به پاى اشك

بر ديده ام، كه موج زند قطره هاى اشك

اى كاش بوده جلوه رويت به جاى اشك!

بعد از غروب ماه رخت، خانه ام پدر!

ماتم سراى دل شد و خلوت سراى اشك

دود دلم ز سينه برآيد به جاى آه

خون دلم ز ديده بريزد به جاى اشك

وقتى كه همرهان ز برم پا كشيده اند

اشكم انيس گشته، بنازم وفاى اشك

روز و شبم كه مى گذرد با هزار درد

پيوند مى زنند به هم دانه هاى اشك!

تا نخل سايبان مرا قطع كرده اند

هر روز مى روم به «اُحُد» پا به پاى اشك

زهرا اگر نبود


زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایانتری نداشت


جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت


زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت


فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت


محشر بدون مهریه ی همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت


حتی بهشت با همه نهرهای خود

چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت


دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند

دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت

علی اکبر لطیفیان

 

اي همسرم مرو

اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو

اينگونه از مقابل چشم ترم مرو


با تو تمام زندگيم بوي سيب داشت

اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو


جان مرا بگير خدا حافظي مكن

از روبروي ديده ي نا با ورم مرو


تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم

اي سايه بلند سرم. از سرم مرو


لطف شب عروسي دختر به مادر است

پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو

علی اکبر لطیفیان

نیمه دیگر

آهسته می شوید یگانه همسرش را

با آب زمزم آیه های کوثرش را


آهسته می شوید غریب شهر یثرب

پشت و پناه و تکیه گاه و یاورش را


تنها کنار نیمه های پیکر خود

می شوید امشب نیمه های دیگرش را


آهسته می شوید مبادا خون بیاید

آن یادگاریهای دیوار و درش را


پی می برد آن دستهای مهربانش

بی گوشواره بودن نیلوفرش را


می گرید اما باز مخفی می نماید

با آستینی بغضهای حنجرش را


در خانه ی او پهلوی زهرا ورم کرد

حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را


با گریه های دخترانه زینب آمد

بوسد کبودی های روی مادرش را


بر شانه های آفتابی اش گرفته

مهتاب هجده ساله ییغمبرش را


دور از نگاه آسمانها دفن می کرد

در سرزمین های سئوالی همسرش را

علی اکبر لطیفیان

هجده نفس

خاکستر

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی

فکری برای این همه خاکسترت کنی

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم

تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی

با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

علی اکبر لطیفیان

 

نرومادر

نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر

می شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر

چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه ی شوم

پس از آن حادثه افتاده ای از پا، مادر

آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی

لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر

من و بی مادری ، ای وای، برایم زود است

کاش می شد که از اینجا بروم با مادر

سید محمد جواد شرافت

 

درد دلی با بقیع

 

من عاشق و سرگشته ى كوى تو هستم
دلداده ام، ديوانه ى روى تو هستم

يا فاطمه! دايم ثناگوى تو هستم
هر سو روم، بينم كه در سوى تو هستم

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازاین غم
گم كرده ام پيدا نشد

اى عاشقان! من نوگلى گم كرده دارم
چون مرغ بسمل از فراقش بيقرارم

اندر مدينه، جستجو گرديده كارم
يا رب! سحر كى مى شود اين شام تارم؟

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم!
گم كرده ام پيدا نشد

گاهى كنم رو جانب قبر پيمبر
گاهى ز غم كوبم به ديوار بقيع سر

سر مى كشم در جستجويش من به هر در
آخر كجا هستى بگو مظلومه مادر؟

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم!
گم كرده ام پيدا نشد 

اى جان فداى ديدگان خونفشانت
اى من بميرم بهر قبر بى نشانت

آتش چسان زد غاصب حق آشيانت؟
گويد (فراز) اندر غم و درد نهانت:

عقده ز قلبم وانشد اى واى ازين غم!
گم كرده ام پيدا نشد! گم كرده ام پيدا نشد!

فراز

 

فهرست غم

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست
دل اگر نشكند از ماتم او، جز ِگل نيست

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد
فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است
قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

اثر دست ‏ستم از رخ نيلى نرود
هرگز از ياد على، ضربت‏ سيلى نرود

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود
باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا
مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟

داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز
مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز

آرزوی علی

تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد

آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد

زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر

نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی

گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت

گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل

از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر

بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر

مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

علی انسانی

 

گریه میکند

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند


از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند


از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند


گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند


در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند


گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند


این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند


فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

علی انسانی

آفتاب خانه حیدر

یک گل نصیبم از دو لب غنچه فام کن

یا پاسخ سلام بگو یا سلام کن


ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب

این سایه را تو بر سرمن مستدام کن


پیوسته نبض من به دو پلک توبسته است

بر من تمام من نگهی را تمام کن


تا آیدم صدای خدای علی به گوش

یک بار با صدای گرفته صدام کن


از سرو قدشکسته نخواهدکسی خرام

ای قامتت قیامت من کم قیام کن


در های خلد بر رخ من باز می کنی

از مهر همره دو لبت یک کلام کن


این کعبه بازویش حجرالاسودعلیست

زینب بیا و با حجرم استلام کن

علی انسانی

 

سینه سوخته

ای شمع سینه سوخته‌ی انجمن علی
تقدیر تست سوختن و ساختن، علی


ای رهبری که منزوی‌ات کرده جهل خلق
ای آشنای درد، غریب وطن علی‌


من پهلویم شکسته و تو دل شکسته‌ای
من بر تو گریه می‌کنم و تو، به من علی‌


من سینه خُرد گشته و تو سینه سوخته
من با تو گفتم و تو به کس دم مزن علی


من بازویم سیه شده تو دست، روی دست
بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی‌


سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو
در اختیار من نَبُوَد دست من علی‌


گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک
از تن نمانده هیچ برای کفن علی‌

علی انسانی

 

پرستاری ندارم

چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند
مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند


رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند


نگاه شوهر تنهای من این راز می‌گوید
که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند


ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند


دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند


پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند


فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

علی انسانی

 

هجده نفس

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه

از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه


اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم

در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه


نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي

يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه


مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم

بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه


كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه

سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه


هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد

تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه


بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد

ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه


من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم

از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

علی انسانی

تشیع آیینه

نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند


هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان
مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی
می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی


آه آه ای همرهان، آهسته‌تر
می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر
هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی


غسل آیینه

بُرد در شب تا نبیند بی‌نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب


بُرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب


شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست

روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه‌های گوش کرد


تا نبیند چشم گردون، پیکرش
نشنود تا ضجّه‌های همسرش


هم مدینه سینه‌ای بی‌غم نداشت
هم دلی بی‌اشک و خون، عالم نداشت


نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش


درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید

جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی می‌خواست، هستی از خدای


دست دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید


دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند


دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو از دستی که شد بسته خجل


با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت


سینه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گریه می‌کردند خون


گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان


راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله‌ای با یاسمن پوشیده شد

علی انسانی

نماز و رکوع

چه می‌شد؟ گر مرا با غربت خود آشنا می‌کرد
چه می‌شد سفره‌اش گر، گل برای غنچه وا می‌کرد


چرا می‌کرد دور از چار طفلش بستر خود را
گل از چه خویش را از غنچه‌های خود جدا می‌کرد


اگر از گریه‌اش همسایگان را شکوه بر لب بود
دل شب‌ها نمی‌زد پلک و آنان را دعا می‌کرد


به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش
ولی مادر مگر دامان حیدر را رها می‌کرد


هم از سینه هم از بازوش خون می‌رفت در آن روز
ولیکن می‌دوید و باز بابم را صدا می‌کرد


نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار
ولی زان پس رکوع خود میان کوچه‌ها می‌کرد


مرا می‌برد و دست او به روی شانه‌ی من بود
قد دختر، کنار مادرش کار عصا می‌کرد

نگاه بی رمق

علی که آینه‌ی روشن خدای تو بود
همیشه آینه‌اش روی حق نمای تو بود

حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است
که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود 

به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد
که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود 

ملک حضور تو را در نماز عاشق شد
ولیک شیفته‌تر از مَلک خدای تو بود

ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی
که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود

نگاه بی‌ رمقت با علی سخن می‌گفت
زبان درد دلت در نگاه‌های تو بود

به خانه‌ی دل او نور داد و دلگرمی
جواب گرم سلامی که با صدای تو بود

ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد
همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد

احرام آیینه


یافتم میقات من پشت دَرَست

حفظ «رب البیت» از حج برترست


رَمی شیطان کردم از امر جلیل

تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل


بسته بودم پشت در احرام خود

رهسپر کردم به مسجد گام خود


سعی کردم تا نماند فاصله

از صفا تا مروه کردم هروَله


گفتم او شمع است و من پروانه‌‌ام

بر نگردم بی‌علی در خانه‌ام


حجّ من رخسار حیدر دیدن است

طوف من دور علی گردیدن است


آنقدر ای قبله‌ی بیت‌الحرام

دور تو گشتم که شد حجّم، تمام

 

پروانه شدم شعله به پای تو نگیرد

این حادثه بر هیچ کجای تو نگیرد

بین نفس سینه ی من فاصله افتاد

تا اینکه در این شهر صدای تو نگیرد

تا این سپر تا شده ات فایده دارد

ای کاش مرا از تو خدای تو نگیرد

پهلو زدم آنقدر که مسمار بیفتد

تا موقع رفتن به عبای تو نگیرد

افتادن من در وسط کوچه صدا کرد

آری خبری نیست برای تو نگیرد

من شیشه سپر میکنم امروز برایت

تا سنگ سر کوچه به پای تو نگیرد

تو خواستی اینبار فدایم شوی اما

من خواستم اینبار دعای تو نگیرد

علی اکبر لطیفیان

=============================

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
***علی اکبر لطیفیان***

===============================

شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است

شب با سکوت بغض علی خو گرفته است

 

آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه

وقتی که از ولی خدا رو گرفته است

 

در دست ناتوان خودش بعد ماجرا

این بار چندم است که جارو گرفته است

 

قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش

یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است

 

حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها

عطر و مشام از گل شب بو گرفته است

 

بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین

کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است

==============================***

مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت

سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

مجید لشکری

! در غروبی غمگین....

بین یک کوچه تنگ

مادری بود که دست پسر ِ خویش گرفت

راهی ره شده بود ....         راه در پیش گرفت ....

سند باغ فدک بود به دستان بتول

راهی ره شده بود دخت والای رسول

از میان کوچه می رود با پسرش...

بی حیایی ناگاه راهشان را سد کرد

دست سنگین خودش بالا برد

و به رخساره ی مادر کوبید

مات و مبهوت حسن

نیست در باور ِ او

مادرش افتاده ...

رنگ رخسار حسن گشت سپید

چشم ِ مادر شده تار        دیگر او هیچ ندید...

آسمان دور سرش می چرخید

مادر افتاد زمین

بغضش آرام شکست

حسنش گریه کند

چادر خاکی مادر بتکاند که شده خاک آلود

حسنش باز فقط گریه کند ...

گویدش: " خیز که تا خانه رویم ...

پدر آنجاست و چشمش به در است

خیز از جا و کمک گیر ز من

دست بگذار به روی دوشم

مادر ِ بی رمق و بی هوشم  "

باید از جا خیزد

رمقی نیست که زهرا خیزد

دست خود را روی دیوار گذاشت

دست دیگر را نیز

به روی شانه ی فرزندش برد

یا علی گفت و زجایش  بر خاست ..

عزم رفتن او کرد به سوی خانه ی شاه

گم نمود است گمانم او راه

هاله ای ابر به رخساره ی  او نقش گرفت

و از آن روز رخش را حتی

ز علی هم پوشاند

تا که جمعی در شب

به سرایی که پناه همه ی عالم بود

حمله ور گشته و در پشت در  ِ خانه تجمع کردند

خواستند تا که علی راببرند

هیزم و آتش و دود

قسمت  ِ درب همان خانه شده

آمد او پشت در و خواست که در باز کند

ناگهان یک نفری با لگدی

در ِ آن خانه به داخل هل داد

ناله ای رفت به عرش....

مادری پشت در است .....

میخ در سینه او ..

خون چکد روی زمین ...

باز هم یاری حیدر را کرد

گفت : "من مرده ام آیا که علی را ببرید؟"

ریسمان را بگرفت

نانجیبی به قلافی که به دستانش داشت

مزد یاری علی را داده ...

دست او را بشکست

لگدی هم زده بر پهلویش

استخوانش بشکست

هر که از ره آمد لگدی بر او زد

آنکه پیغمبر دین گفت که از من باشد ......

پاره ی قلب من است ........

هر که آزرد و را قلب مرا رنجانده ..........

و چنان بود که بعد از آن شب

چند روزی دگر او زنده نماند

موقع غسل شد و نیمه شبی

حیدر آمد و کبودی ِ تنش را نگریست

سر به دیوار گذاشت

گریه می کرد و صدا زد او را

کودکانش همه گرداگردش

ذکر مادر بگرفتند و سر و سینه زدند

حسن افکند خودش را بغل مادر خویش

و حسین صورت خود را کف پای مادر

بفشارد  و بگرید و علی هم بیند

دل او درد آمد

کودکانش را  او

همه دلداری داد

بردنش در دل شب

بی نشان خاک کنند

تا که حتی اثری از قبرش

باقی از خود نگذارد برای اینکه :

نشود هیچ کس

ی قصد جسارت بکند

و چنین گشت سر انجام همان مادر و طفل

که غروبی باهم

راهی ِ کوچه ی تنگی گشتند

بی نشان مادر شد

خونجگر کودک او

مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!

مادرش رفت ولی کودک ماند .....................!!

وحید مصلحی

 

منبع:سایت چلچراغ


برچسب ها : ,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی